دختر هشت ساله جعبه را با کاغذ کادوی گران قبمت بسته بندی کرد. وقتی پدر چشمش به کاغذ کادوی گران قیمت افتاد. دخترک را دعوا کرد .دخترک رو به پدر کردو گفت" پدر من این هدیه را برای تو گرفتم. پدر با شرمندگی روی دختر را بوسید وهدیه را باز کرد. وقتی متوجه شد جعبه خالی است دوباره عصبانی شد وبه شدت دخترک را دعوا کرد. دختر هشت ساله همانطور که اشک در چشمانش حلقه زده بود رو به پدر کرد و گفت: من هزاران بوسه داخل آن جعبه گذاشتم که تو هیچ وقت آنها را ندیدی