آن مرد در باران ... بیهوده خود را منتظر نگذار، در چشم های شب صدایی نیست وقتی که این فریاد بیهوده ست دیگر برای گریه جایی نیست گاهی برای حس آزادی باید کمی بی بال و پر باشی وقتی قفس در ذهن تو باشد، معنای پروازت رهایی نیست گم کرده ای در خانه راهت را، در مرگ می جویی پناهت را در خاطرات دفترت دیگر لبخندهای آشنایی نیست آغوش گرمی نیست، دستی نیست، اینجا همیشه برف می بارد جامانده روی خون و خاکستر، ردی که رد هیچ پایی نیست چشمت به در خشکیده اما او از جمعه هایت بر نمی گردد این قصه ی « دیروز رفتی تا امروز در باران بیایی » نیست این انتظار تلخ بیهوده ست، آن مرد در باران نمی آید سرتاسر این قصه ی کوتاه جز نا امیدی ماجرایی نیسب