سنت حسنه ي ازغندي ها :
بناست به ياري خداوند متعال هر هفته به مناسبت ،يك سنت حسنه از مردم خوب ازغند كه علي رغم زندگي ماشيني هنوز هم رايج و متداول است خدمت همشهريان محترم وخوانندگان عزيز عرضه شود تا در اين عزم " ياركه را خواهد و ميلش به چه باشد"؟ !
الف : سنت خوب آب وجاروب زدن : يكي از سنت هاي پسنديده ايرانيان آب و جاروب زدن درب خانه هر صبح علي الطلوع بوده است كه اين عمل درروستاي ازغند حتي آن زمان كه از آب لوله كشي و بهداشتي امروزه خبري نبود ومردم مجبور بودند آب را با دلو (سطل) ازقنوات محراب و اسلام آباد و حوض هاي صالح ومسجدجامع و باغ خرمن و ... به زحمت به دوش كشند رايج بوده است و امروزه هم بحمدالله همچنان در حال اجراست. از آن جا كه كوچه ها هنوز حال و هواي روستا را دارد و عموما خاكي است مادر كه - خدا حفظش كند - بعد از انجام فرايض ديني اولين كارروزانه را اختصاص به اين امرخداپسندانه مي دهد، به موازات او ديگر همسايه ها آن چنان گرد و خاكي جلو خانه ها راه مي اندازند كه انگاري باد پاييزي در سينه ي حوض سفيد اسبش را به تاخت در آورده است و با آب پاشي به جا و به موقع بوي خوش و دلنواز كاه گل طراوت درمنه وگون ، كماي وكتيرا ، پونه و آويشن دشت محمد آباد و كوه هاي باغ قلعه راپس از باران بهاري در ذهن ها تداعي مي كندو به اين وسيله هواي صبح روستا كه تميز و پاك هم هست عطر آگين تر مي شود. مادر معتقد است كه به اين وسيله پلشتي و ناپاكي ها از بين مي رود و در عوض خير و بركت جاي آن را مي گيردو مايه ي روشنايي چشم مردم كوچه و بازارو رهگذران مي شودوموجب گشايش در روزي هم هست پدر نيزمي گويد :" اين نشانه ي زندگي و زنده بودن است كه اتفاقا ريشه در اعتقادات ما دارد مگر نخوانده اي كه النظافه من الايمان " و من هم با او همراهي مي كنم كه: " زدودن تارهاي عنكبوت در خانه يا دور ريختن ناخن هاي گرفته شده نيز فقر و بيماري را ازبين مي برد" و ايشان هم به علامت تصديق سري تكان مي دهد. البته آنان كه صبح زود مخصوصا روزهاي جمعه درب خانه ها را آب و جاروب مي زنند به قطع يقين منتظر ميهمان عزيزي هم هستند كه هر آن امكان رسيدنش وجود دارد و به مصداق اين بيت عمل مي كنند كه :
آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد بله ! آنان منتظراني هستند كه فرج مولايشان را چشم به راهند وان شاءالله مصلحاني باشند كه در پي صالح كل روانند. سخن در باب آب و آيينه و جاروب بود؛ از قديم شاهد بوديم كه اگر كسي مي خواست به سفر طولاني برود يا هنگام عزيمت رزمنده اي به ميادين نبرد ، مخصوصا دفاع مقدس و يا لحظه ي تشريف فرمايي عروس خانم به خانه ي بخت و ...... مادر او را از زير آب و آيينه و قرآن عبور مي دادو به قول محمد رضا ملكيان -"
مادرم آب و آيينه و قرآن دردست
روشني در دل من مي كارد "- ديگران هم اسپنج دود مي كردند- كه دافع آفات بود و هم رافع بليات – و ايضا با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) فرشتگان عالم بالا را هم به خانه شان دعوت مي كردند و خودو خانواده شان را از بلاهاي ارضي و سمايي مصون مي دانستند . در همين عصرارتباطات و اينترنت - كه عموما پيامك ها جاي رفت و آمد ها را گرفته وتوفيق صله ي ارحام را از خيلي ها سلب كرده است – در همان روزهايي كه حجاج بيت الله الحرام و زايرين كربلاي معلي از گرد راه مي رسند و يا زمان مشايعت و خداحافظي، آب و آيينه و رفت و روب رونق بيشتري پيدا مي كند ، دود اسپنج و چاووشي و ذبح گوسفند و نحرشترو پخش نقل و شيريني و شربت " نور علي نور " و حال وهواي روستا " شكر اندر شكر " مي شود و مراهنوز زخردي در ياد است كه آواي دلنشين چاووشي مرحوم آقاسيد محمد باقر موسوي ، كربلايي حسين شاهمحمدي ،شيخ حسين موءذن ،حاج شيخ محمد يوسفي ، حاج عبد الحسين باقري (رحمهم الله عليهم اجمعين) ، حاج غلامعلي خاكسار (حفظه الله ) و ديگر مداحان كه بدون بلند گو ، اما رسا و واضح آن چنان در رثاي امام حسين (ع) ناله ي جانسوز هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله هر که دارد سر همراهی ما بسم الله " و یا : هر گز نشود لال به هنگام ممات آن زبانی که فرستد به محمد صلوات " را سر مي دادند كه تا مدتها گوش ها و قلب هارا جلاو دل ها را هوايي مي كردند. در ادامه ازسخن اصلي دور نشويم كه درباب آب و جاروب بود. يادم مي آيد معلم ادبيات – كه خداوند از او راضي باشد – روزي بيتي از مولانا رابه عنوان موضوع انشا روي تخته سياه براي ما نوشت كه :
داد جاروبي به دستم آن نگار گفت كز دريا برانگيزان غبار در ابتدا نفهميدم منظور از جاروب چيست ؟ نگار كيست ؟ دريا با غبار چه رابطه اي دارد ؟ پس از توضيحات معلم كم كم متوجه شدم كه مراد از جاروب همان شكل حرف "لا " در كلمه ي لا اله الي الله است كه نفي همه ي خدايان غير از خداي يكتا و زدودن دل از همه ي نا پاكي هاست . آن موقع بود كه خيلي بهتر فهميدم كه با همين جاروب سيخي به ظاهر كم ارزش هم مي توان از خدا سخن گفت از همان جاروزدن پير زن هم مي توان به خيلي از رازها ورمزهايش يي بردكه در حين جاروزدن با معشوق خود نجوا مي كند و به قول هاتف اصفهاني :
قصد ايشان نهفته اسراري است كه به ايما كنند گاه اظهار
كه يكي هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو
همچنان كه از پيرزني پرسيدند خدارا چگونه شناختي ؟ گفت از همين چرخ پشم ريسي . گفتند چگونه؟گفت به خاطر اين كه هرگاه دست از دسته ي چرخ بر مي دارم از كار مي ايستد فهميدم كه بايد خدايي وجود داشته باشد تا جهان به اين عظمت را به چرخش در آورد. فراموش نكنيم مهم حفظ اين ارزشهاست كه از گذشتگان به ما رسيده است . اگر روزي مادر به رحمت ايزدي پيوست فرزند و يا زن خانه بايد اين جسارت و شهامت را داشته باشد تا همچنان اين سنت ها را حفظ و حراست كند . بدانيم كه لازم است براي هميشه در كنار جاروي برقي از جاروي دستي هم استفاده كنيم. چاي ساز و قهوه ساز نبايد كتري و سماور وقلو را از ما بگيرد همجنان كه ميكرو فر و آرام پز و زود پز و ..... نبايد جاي قابلمه و قلف و "هر كاره ي همه كاره" رابگيرد. نكند روزي بخاري ها ي گازي رونق را از كرسي هاي آتشين و تنور هاي گازي ، حرارت را از تنور هاي سنتي بگيرد، هرچند زن و مرد روستا هم فهيمند وقانع ، هم صبورند وپركار و خداترس و خيلي زود خود را اسير زرق و برق دنياي به ظاهر متمدن نمي كنند ؛ هنوز بعضي همشهري هاي عزيز مسكه ي تازه و قيماق را ازشير ميش خود تهيه مي كنند ، آن چنان پرورش يافته كه روغن نباتي جامد و مايع را به سفره ي خود راه نمي دهد چرا كه به روغن زرد گوسفندي عادت دارد ،از مرغ منجمد و تخم مرغ شهري استفاده نمي كند، با سوسيس و كالباس و همبر گر و ....اصلا ميانه اي ندارد ، به جاي نان ماشيني از نان تنور سنتي كه خود گندمش را توليد كرده بهره مند مي شود.فرزندش به جاي انواع چيپس و پفك ؛ سنجد و برگه ي زرد آلو و عناب و كشمش را تناول مي كند . مرد و زن ازغندي روزانه به اندازه ي نياز از گوشت گرم گوسفندي استفاده مي كند. به وام گرفتن اعتقاد ندارد و ديگران رااز اين كار نهي مي كندنه چك دارد نه سفته و شبها هم خواب پريشان نمي بيند وبه قول سعدي – عليه الرحمه -
بخسبند روستايي و جفت به شوقي كه خواجه در ايوان نخفت
شايدراز ی طول عمرشان در كنار اين همه خصيصه ي خوب ، صفا و صداقت و صميميت هم باشد كه حتما هست .
در پايان شعري ازمرحوم علي اكبر دهخدا در وطن داري وعشق به ميهن مي آورم كه اميد است
خالي از لطف نباشد.
هنوزم زخردي به خاطر در است كه در لانه ي ماكيان برده دست
به منقارم آن سان به سختي گزيد كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد
پدرخنده برگریه ام زد که هانن وطن داری آموز ازماکیان
عذر خواهم و عاجزانه مي گويم : گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن مصلحي تو ، اي تو سلطان سخن