شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟ استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ ادامه مطلب
رفتم سوپر مارکت میگم یه نوشابه بزرگ بده … میگه یعنی خانواده باشه ؟! پَ نه پَ مجردم بود اشکالی نداره … فقط محجوب باشه … اهل نماز و روزه...کلیک ادامه مطلب
شخصی گذرش به مکتب خانه ای افتاد . وی متوجه گفتگوی دو کودک گردید که می خواستند غذا بخورند کودک اول ، نان و خورشت و کودک دیگر ، فقط نان خالی داشت . کودک اول ، با اشتها شروع به غذا خوردن نمود و کودک دوم که نان خالی از گلویش پائین نمی رفت ، به رفیقش گفت : کمی از خورشتت به من می دهی ؟ کودک دیگر گفت اگر سگ من بشوی و دنبالم بدوی ، به تو خورشت خواهم داد . او پذیرفت و همچون سگان ، پارس کنان ، به دنبال رفیقش دوید . بازی آنها مدتی طول کشید و کودک به طمع خورشت ، سگ مانند دنبال رفیقش می دوید و پارس می کرد .شخصی که شاهد ماجرا بود ، دلش برای آن کودک سوخت و به او گفت :ای کودک ! چرا به غذای خویش قناعت نکردی و حاضر شدی برای غذای لذیذ ، خودت را سگ سازی . ای فرزند ! اگر انسان به قناعت عادت کند ، همیشه سربلند و با عزت خواهد زیست . سرکه از دسترنج خویش و تره = بهتراز نان دهخدا و بره ( سعدی ) قصه های عطار، ص 6-45
با اجازه خانمها پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟ گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟ گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟ گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟ گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟ گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟ گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟ گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟ گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟ گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟! گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام
به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان پزشک پرسيدمشما چطور ميفهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟روانپزشک گفت:ما وان حمام را پر از آب ميکنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار ميگذاريم و از او ميخواهيم که وان را خالى کند.من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ تر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر ميدارد... شما ميخواهيد تختتان کنار پنجره باشد؟ 1 - راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست. 2. در حل مشکل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود . 3 - در حکايت فوق هدف خالي کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي. 3.همه راه حل ها هميشه در تير رس نگاه نيست.