بازديدکنندگان گرامي در صورتي که براي مشاهده سايت مشکل داريد لطفا از مرورگر فاير فاکس استفاده کنيد شما ميتوانيد نسخه کاملا فارسي اين مرورگر را از اينجا دانلود کنيد
 
بازي انلاين بخش مذهبی اتاق گفتگو دانلود فيلم گالري عکس درگذشتگان متولدين ازدواجها صفحه اصلي

   ادبيات » قصه های ازغند(اوسَنَه)   نويسنده: admin        تاريخ: 30 مرداد 1390   بازديدها: 123 مطالب مورد علاقه امتیاز مطلب


قصه (اوسنه) از زهرا بابا غیبی
گل چهره خانم
در زمان قديم در يکي از شهرها مردي زندگي ميکرد که نامش حاتم بود و يک ساختمان داشت که چهل در داشت و هر کس که به آن شهر وارد ميشد حتماً مهمان حاتم ميشد و از يک در ميرفت بعد از خوردن و آشاميدن با يک سيني طلا و يک اسب از آنجا خارج ميشد. يک روز مردي مهمان حاتم شد و از يک در وارد شد و بعد از خوردن و آشاميدن با يک سيني طلا و يک اسب بيرون آمد و خواست که از در دوم برود نگذاشتند. مرد گفت پس اين چطور نامش را حاتم گذاشته. در شهر ما دختري هست بنام گلچهره که مثل حاتم يک ساختمان چهل دري دارد اگر کسي از هر چهل در داخل شود و بعد از خوردن و آشاميدن يک سيني طلا و يک اسب بگيرد و برود هيچ چيز نميگويند.همينکه اين سخن به گوش حاتم رسيد بند و بساط را بسته و راهي شهر گلچهره شد، ميرفت و سراغ ميگرفت تا بعد از يکسال به کشور گلچهره رسيد و مهمان او شد و موقعي که خواست برود هر چه پول و اسب دادند قبول نکرد و گفت با گلچهره خانم کار دارم. او را پيش گلچهره بردند و حاتم پس از گفتگوي فراوان با گلچهره تقاضاي ازدواج کرد. گلچهره گفت حاتم اگر راستي مرا ميخواهي من سه تا راز پوشيده دارم و خودم هم نميدانم ولي اگر بروي آنها را فاش کني و براي من تعريف کني با تو ازدواج خواهم کرد. حاتم گفت حالا بگو ببينم چه هستند، گلچهره گفت در يکي از شهرها مردي هست که اذان گوست و هر روز پس از تمام کردن اذان جيغي ميکشد و خودش را کتک ميزند و بعد بيهوش ميشود يک گدائي هم هست نميدانم در کجا ولي هر چه برايش پول بدهي فقط ميگويد انصاف نگهدار، انصاف نگهدار و سومي مردي است که يک قاطر دارد و آن هم توي يک قفس آهني است و هر روز سه بار پس ماندۀ غذاي سگي را با کتک به قاطر مي خوراند، هر گاه سر اين سه نفر را فاش کردي با تو ازدواج خواهم کرد. ولي اين را هم بدان حالا بيست سال است که من اينجا نشسته ام و جوانهائي با شهامت تر از شما هم آمده اند و عقب همين سخن رفته اند ولي برنگشته اند شما هم جوان حيفي هستي نرو چون برنخواهي گشت. حاتم گفت گلچهره خانم کسي که ماهي بخواهد بايد در آب سرد رود، من هم قبول دارم. حاتم از گلچهره خداحافظي کرد و رو به کوهستان رفت تمام دو سال راه پيمايي کرد روزي در شهري رفت که در مسجد نماز بگزارد ديد مردي دارد اذان ميگويد گفت والله همين جا خواهم ايستاد ببينم اين مرد همان نباشد. موقعي که اذان را تمام کرد ديد جيغي کشيد و به خودش کتک زد و بيهوش شد حاتم ايستاد تا مرد اذان گو بهوش آمد و از پشت بام پائين آمد حاتم خودش را به او رساند و گفت آقا مهمان نمي خواهي؟ اذان گو گفت مهمان خوش آمده روي چشمم نگه مي دارم. به خانه او رفتند موقعي که شام را آورد و سفره را پهن کرد حاتم گفت آقا اگر اين رازت را به من نگويي لب به نان و نمکت نخواهم زد. اذان گو گفت خوب حالا غذايت را بخور بعداً برايت مي گويم. موقعي که سفره را جمع کردند اذان گو گفت حاتم مي دانم شما را چه کسي فرستاده بايد راز گدائي را که مي گويد انصاف نگهدار را فاش کني و برايم بگويي تا من هم تا رازم را به تو فاش کنم. از او خداحافظي کرد رو به دشت و صحرا گذاشت رفت و رفت تا به يک درياي بزرگي رسيد، دو سه روز همچنان سرگردان در کنار دريا به اين طرف و آن طرف مي رفت و ناله و زاري مي کرد و راهي پيدا نمي کرد. روز سوم در کنار دريا نشسته بود و به صداي امواج آن گوش مي داد که ناگهان ديد ماهي بزرگي سرش را از آب بيرون آورد و به حاتم گفت حاتم اگر به ما يک خوبي بکني هر چه بخواهي برايت خواهم داد حاتم گفت مگر شما کاري داريد، ماهي گفت در يک فرسخي اين دريا يک ماهيگير پير با پسرش زندگي مي کند و حالا سه روز است که دختر پادشاه ما را گرفته و برده و تا حال نکشته و نفروخته اگر بروي و دختر را از او بگيري و به اينجا بياوري هر آرزويي داشته باشي بر آورده خواهم کرد. حاتم فوري به راه افتاد رفت و رفت تا به کلبه ماهيگير رسيد در زد در را باز کرد و داخل کلبه شد و با هر زحمتي بود ماهيگير را راضي کرد و ماهي را از او گرفت و به دريا بازگشت و ديد عجب ماهي خوشگل و قشنگي است و موقعي که به دريا رسيد ماهي را در جلو چشم ماهي اولي به دريا انداخت. ماهي که به حاتم قول داده بود هر آروزيي داشته باشد برآورده خواهد کرد دو سه روز ناپديد شد بعد از دو سه روز حاتم ديد ماهي آمد و از حاتم خيلي عذرخواهي کرد و گفت ببخش که دو روز است به سراغ شما نيامده ام چون به خاطر زنده ماندن دختر پادشاهمان جشن گرفته بوديم، حالا هر چه مي خواهي بگو تا برايت انجام بدهم. حاتم گفت مي خواهم به آن طرف دريا بروم ماهي هم هرچند راضي نبود ولي چون قول داده بحاتم را به پشتش سوار کرد و به آن طرف دريا برد. حاتم مدت هجده ماه راهپيمايي کرد. از شهري مي گذشت ديد يک نفر يک نفري خيلي آه و زاري مي کند به پيش آمد و يک درهم پول به دستش گذاشت ديد مرد گفت آقا لطفاً انصاف نگهدار حاتم از شنيدن اين حرف خيلي شاد شد و گفت آقا مي تواني براي بنده مهمان بشوي؟ مرد گفت چرا آقا لطف کرده ايد اگر چنين کاري بکنيد. حاتم دست او را گرفت و به آن خانه اي که کرايه گرفته بود آمدند. موقعي که شب شد حاتم گفت آقا شما لطفاً اين سرت را برايم بگو هر چه هم بخواهي برايت تهيه مي کنم و پول هم مي دهم. مرد گدا گفت حاتم اگر ميخواهي از راز من با خبر شوي بايد مرا از راز مردي خبر کني که مي گويد يک قاطر دارد و يک سگ و هر روز سه بار از غذاي پس مانده به قاطرش مي دهد اگر قاطر نخورد با يک چوب به او مي خوراند. حاتم خواست که صبح از او خداحافظي کند، مرد گفت مي دانم عاشق چه کسي شده اي ولي محال ممکن است عقب اين مرد بروي و بتواني برگردي چون بايد از ميان هفت برادران که ديو هستند بگذري، بايد از هفت در بسته و از هفت در باز بگذري بايد از درياي آتشين که مثل شعله از آن بخار بلند مي شود بگذري اگر برگردي از مرگ نجات خواهي يافت والاجوان حيف هستي، گدا زياد گفت حاتم کم شنيد و از او خداحافظي کرد و رو به دشت و صحرا گذاشت. پس از هفت ماه راه پيمايي نزديکي هاي ظهر بود که ديد سه تا ديو با هم دعواي سختي مي کنند جلو رفت و از آنها خواست که کمي راحت باشند موقعي آنها ساکت شدند حاتم گفت چرا دعوا مي کنيد؟ گفتند ما سه تا از بهترين ارثيه هاي حضرت سليمان را بدست آورده ايم که مي خواهيم آنها را ميان خودمان قسمت کنيم ولي هيچ کدام راضي نيستيم. حاتم گفت قبول داريد من ميان شما قسمت کنم؟ گفتند چرا قبول نداريم و در دلشان گفتند خوب است پس از قسمت کردن گرسنه هستيم او را هم مي خوريم حاتم گفت آنها چه هستند؟ گفتند اول اين کلاه است که اگر به سرت بگذاري به عشق حضرت سليمان من از چشم ها ناپديد بشوم تو همه را مي تواني ببيني ولي هيچ کس تو را نمي تواند ببيند. دوم اين سفره است که اگر بگويي باز شو به عشق حضرت سليمان باز مي شود و همه رقم غذا و ميوه روي آن حاضر مي شود. سوم اين قاليچه است که اگر روي آن بنشيني و بگويي به عشق حضرت سليمان مرا در فلان شهر زمين بگذار و چشمهايت را ببني فوري تو را به مکان مقصودت خواهد رساند حاتم گفت حالا من سه تا تير مي اندازم هر کس اول آمد و تير را با خود آورد کلاه به او مي دهم به دومي سفره و به سومي هم قاليچه را خواهم داد حاتم تيرها را در آسمان رها کرد و کلاه را به سرش گذاشت و سوار قاليچه شد و گفت به عشق حضرت سليمان مرا دم در خانه مردي بگذار که مي خواهم سرش را فاش کنم و چشمش را بست که ديد در همان جا بر روي زمين است بلند شد و در زد مرد به دم در آمد گفت کيست؟ حاتم گفت مهمان نمي خواهي؟ مرد گفت مهمان خوش آمده. حاتم داخل حياط شد و پس از شستن دست و رويش به اتاق رفت و پس از کمي استراحت موقع شام شد و شام را آوردند. حاتم گفت من آمده ام از رازت با خبر شوم تا آن نگفته اي من از نان و نمکت نخواهم خورد. مرد گفت خيلي خوب حالا غذايت را بخور بعد از خوردن غذا برايت مي گويم حاتم در دلش دعا مي خواند که اين هم مثل آنها نگويد و برو عقب فلان سر که فلان کس دارد. موقعي که از غذا دست کشيدند و سفره را جمع کردند مرد گفت حاتم جان شما جوان حيفي هستي که بخاطر يک راز جان خودت را از دست بدهي بيا اين سنگ شيطان را از دامنت بريز و سلامت برگرد. حاتم گفت آقا من به شما گفتم براي چه آمده ام مرد گفت بيا سري به بيرون بزنيم تا بعداً رازت را برايت تعريف کنم. موقعي که به حياط رسيدند مرد به..........کلیک ادامه مطلب


[ ادامه مطلب ] | [ نظرات: 0 ] |

   ادبيات » قصه های ازغند(اوسَنَه)   نويسنده: admin        تاريخ: 30 مرداد 1390   بازديدها: 96 مطالب مورد علاقه امتیاز مطلب


قصه ها (اوسنه)اززهراباباغیبی
یک پادشاهی بود که باغ قشنگی داشت . در این باغ روباهی زندگی می کرد این روباه هر شب میآمد تمام میوه هایی که دستش میرسید میخورد و خراب میکرد . باغبان در فکر چاره بود برای اینکه اگر چاره نمیکرد شاه که میآمد و وضع باغ را به آن حال میدید ناراحت میشد و جزای اورا میداد . شب که شد روباه آمد دید یک دمبه چرب و نرم اینجاست کمی فکر کرد با خودش گفت آقا روباه عیار! حیله ای هست در این کار . اگر حیله ای نیست این لقمه چرب و نرم را چه کسی وبه چه علت روی این چوب داخل باغ در دسترس تو گذاشته است ؟ برگشت رفت در پی گرگ او را پیدا کرد دید از گرسنگی حال نزاری دارد و درآفتاب خوابیده است .گرگ تا روباه را دید فریاد زد آهای آقا روباه چه خبر داری ، اخبار چیست ، خوردنی کجا بلد هستی ؟ روباه سلام کرد وگفت تا حالا من در مجلس روضه خوانی بودم هنوز هم شام نخورده ام آمده ام در پی تو که ترا با خودم ببرم شام بخوریم . گرگ خیلی خوشحال شد و با هم به طرف باغ راه افتادند .همینکه به باغ رسیدند گرگ گرسنه دمبه را که دید پرید برای خوردن آن ناگهان چنگال او بر طناب دام بسته شد و دمبه افتاد جلو پای روباه . روباه دمبه را به دندان گرفت و براه افتاد . گرگ از عقب داد زد آقا روباه دمبه را کجا میبری ؟ روباه گفت : این شام قسمت من است که آورده اند وگذاشته اند اینجا . گرگ پرسید پس قسمت مرا کی میآورند ؟ روباه گفت وقتیکه باغبان به سراغت بیاید . صبح زود که باغبان آمد دید یک گرگ توی دام است بیل خودش را برداشت و افتاد به جان گرگ آنقدر او را زد که به حال مرده افتاد. مرده گرگ را انداخت روی کودها . آفتاب گذاشت به جسم او گرم شد دوباره جان گرفت بلند شد وفرار کرد به بیابان . روباه دانست که گرگ دنبالش میآید رفت دم ود را گذاشت در رنگ آبی و گوشهایش را زد داخل خمره زرد و آمد سر راه گرگ ایستاد . همینکه گرگ نزدیک آمد از دورفریاد کرد آهای روباه پدر سوخته اگر آمدم نزدیک تو بلائی سرت بیاورم که تا عمر داری یادت نرود . روباه جواب داد پدر سوخته خودت هستی چرا بی خود به مردم ناسزا میگوئی مگر مرض هاری گرفته ای ؟ گرگ گفت : توپدر مرا درآوردی روباه گفت : آن شخص که تو را اذیت کرده شخصی بوده است حقه باز من آدمی هستم رنگرز . گرگ گفت : من غلط کردم حالا خواهش دارم رنگرزی را به من یاد بده تا من هم لقمه نانی پیدا کنم وکاسب بشوم . روباه گفت : تو آدم خوبی باش خیلی خوب من قبول دارم . باهم رفتند سر خمره رنگرزی . روباه به گرگ گفت : حالا خم شودست خودت را بکن توی خمره تا یاد بگیری گرگ قبول کرد همینکه خم شد داخل خمره روباه گرگ را هل داد گرگ افتاد توی خمره و روباه در خمره را گذاشت و فرار کرد .
صبح فردا که صاحب خمره دکان رنگرزی آمد درخمره را باز کرد دید یک گرگ بزرگ داخل خمره است چوب را برداشت آنقدر گرگ را کتک زد که به حال مرده افتاد . گرگ مرده را انداخت بیرون . باز توی آفتاب جان گرفت بلند شد و فرار کرد . شنو از روباه که رفت یک تکه چرم پیدا کرد با یک سوزن گیوه دوزی و شروع کرد به دوختن چرم . گرگ تا آمدوچشمش به روباه افتاد گفت : ای روباه پدر سوخته اگر آمدم پدرت را در میآورم . روباه گفت : پدر سوخته خودت هستی تو با مردم چکار داری فحاشی میکنی آن آدمی بوده حقه باز من بابائی هستم پاره دوز .گرگ گفت : پس من غلط کردم ترا نشناخته بودم حالا خواهشمندم یکجفت کفش برای من بدوز برای اینکه تابستان در بیابان ، بی کفش که راه میروم خیلی ناراحت هستم . روباه گفت : حالا با ادب و با تربیت شدی برو یک گوسفند و یک مقدارقیر بیاور تا یک جفت کفش برایت درست کنم . گرگ فوری رفت یک گوسفند ازیک چوپان دزدید بعد آمد تا به یک دوره گرد ریش سفید رسید جلوش را گرفت و او را پاره پاره کرد و از توی خورجینیکه روی دوشش بود مقداری قیر برداشت و برد جهت روباه . روباه گفت : حالا برو فردا بیا. صبح که شد گرگ آمد روباه گفت : تمام نشده است زیره و رویه اش مانده برو یک گوسفند دیگر بیاور. گرگ هم رفت و یک گوسفند دیگر آورد . همینطوری روباه هرروز او را میفرستاد که یک گوسفند بیاورد و هر روز خودش را سیر میکرد تا اینکه عاقبت یکروز کار کفش تمام شد گرگ آنرا پوشید و رفت . گرگ که کفشهایش را پوشیده بود رفت تا در صحرا گردش بکند نزدیک ظهر بود .هواهم گرم . قیر ته کفش آب شد گرگ چسبید روی زمین بیابان . چوپان ها که از آن حوالی میگذشتند گرگ را دیدند آنقدر اورا زدند که به حال مرده افتاد . آفتاب که به او خورد جان گرفت بلند شد و فرارکرد .
بشنو از روباه که رفت چند تا ترکه چید آمد نشست به سبد درست کردن گرگ تا آمد روباه را دید فریاد زد ای روباه نابکار اگر نزدیک تو رسیدم میدانم چه به روزگارت بیاورم . روباه گفت : نابکار خودت هستی چرا حرفهای بد میزنی ؟ من آدمی هستم سبدباف آن بابائی بوده حقه باز . گرگ گفت : ای روباه غلط کردم من ترا نشناختم ، حالا خواهش میکنم یک سبد برای جای خوابیدن این زمستان من درست کن که مثل لانه باشد و شبهای زمستان در آن بخوابم . روباه سبدی بافت و به گرگ گفت برو داخل این سبد بنشین تا بدانم اندازه ات میشود یا نه ؟ گرگ داخل سبد نشست روباه دهانه سبد را یواش یواش بافت تا اینکه دیگر دری برای سبد نماند آن وقت سبد را برداشت و برد از بالای تپه ای انداخت به طرف دره . سبد از بالای تپه غلطید و آمد تا افتاد توی دره . چوپانی از آنجا رد میشد چشمش به سبد افتاد . آنرا با خود به منزل برد و به مادرش گفت : مواظب این عسل باش تا بماند برای عیدمان . مادرچوپان همینکه پسرش رفت یک دانه نان لواش آورد تا کمی عسل در بیاورد و با نان بخورد . اما همینکه انگشت در سبد کرد ، گرگ گرسنه انگشت پیرزن را خورد . پیرزن گفت : واخ چه زنبور بدی آورده است از سوراخ سبد داخل آنرا نگاه کرد گرگ بزرگی را داخل آن دید فریاد کشید ، پسرش و همسایه ها با چوب آمدند دور گرگ را گرفتند و آنقدر او را زدند که به حال مرده افتاد . انداختنش جلو آفتاب . خورشید به او تابید زنده شد و فرار کرد برای انتقام از روباه ، همه جا دنبال روباه بود . روباه هم که میدانست گرگ دنبالش میکند رفت داخل یک آسیاب دید کسی نیست کمی آرد به خودش مالید آمد در آسیاب نشست . گرگ که از دور روباه را دید فریاد کشید ای روباه پدر سوخته باز هم تو سرمن کلاه گذاشتی حالا پدر ترا در میآورم . روباه گفت : پدر سوخته خودت هستی آن که به تو دروغ گفته حقه باز بوده من آدمی هستم آسیابان ، گرگ گفت : پس ترا به خدا آسیابانی را یادم بده من خیال کردم تو آن روباه حقه باز هستی حالا مرا ببخش خیلی ممنون میشوم اگرآسیابانی را به من یاد بدهی . روباه گفت : مانعی ندارد تا بوده از قدیم بخشش از بزرگان بوده بیا برویم آسیابانی را یادت بدهم . روباه گرگ را برد در آسیاب دست گرگ را گذاشت زیر سنگ گندم خرد کن گرگ دیگر نتوانست تکان بخورد و روباه کارش که تمام شد فرار کرد . صبح زود که آسیابان آمد دید یک گرگ با آن حال در آسیاب است پاره سنگی رابرداشت و آنقدر گرگ را زد که مرد و دیگر هم زنده نشد



[ ادامه مطلب ] | [ نظرات: 0 ] |
Today

نرم افزار مطالب سايت (با فرمت جاوا مخصوص تلفن همراه)هم اکنون اماده دانلود ميباشد براي دانلود وتوضيحات بيشتر به ادامه مطلب مراجعه کنيد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
عضويت در سايت
بازيابي کلمه عبور
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نام کاربري:
رمز عبور:
دیدگاه شما درباره مراسم ختم درگذشتگان در ازغند چیست

مخارج این چنین سنگین برای خانواده متوفی نا عادلانه است باید سبکتر برگذار شود
با نظارت معتمدین مقداری ار این مبلغ برای کارهای عام المنفعه هزینه شود
هزینه مراسم کامل خرج امور زیر بنایی روستا شود
با همین رویه ای که هست اجرا شود

آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
امروز: 5
اين ماه: 48
کل: 1570
کل نظرات: 507
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 13
کل: 249
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: nima
» هیئت امناء مسجدابوالفضلی ازغندیهای مشهد درحال حاضر آقایان : حاج اکبرنداف ، حاج اصغررضایی ، حاج عباس جعفری ،حج حسن رضایی ، علی اکبراسدی ، وآقایاسروطنپور وشماره حساب مسجدبنام آقایان به شماره0108018348000میباشد
» سایت ازغندباهمکاری ازغندیهای وطنپرست درتدارک همایش وگردهمایی ازتمام ازغندیهاکه صدهانفرمیشوند درمحل روستامیباشداین کاربزرگ نیازبه همکاری تک تک شمارادارد وبرای هرچه بهتربرگزارکردن این همایش احتیاج به شما ازغندی داریم که بامطلب ، مقاله ، سخنرانی ، کمک مالی م
» تعاونی فراگیرچندمنظوره روستایی که شامل همه ازغندیها میشود درازغندتاسیس شده ودرحال ثبت است بشتاب برای اسم نویسی
» ازهمشهريهاي گل كه مشكل ياسئوال ديني ومذهبي دارند باآقاي سيدحسين موسوي وباتلفن 09153145340 كه ازهمكاران سايت هستند تماس بگيرند
» قابل توجه همشهریهایی که عضومسکن یاران ازغندهستنددرصورتی حق امتیاز راخواهند داشت که مبلغ25000 تومان را به حساب مسکن هیئت موسسین واریز گردد
» هرمشکلی درباره سایت دارید با آقای نجف زاده تماس بگیرید : 09358087027
» شهداي گرانقدر جانبازان وازادگان
» روحانيون ازغند
» اساتيد و پزشکان
» فوق ليسانس ها
» ليسانس ها
» فوق ديپلم ها
» وزارت دفاع وپشتيباني
اين صفحه به دليل مسائل امنيتي در دسترس نيست

» کارمندان ازغند
» مشاغل آزاد
<    «  ارديبهشت 1391  »    >
شیدسچپج
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031 
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت متعلق به سايت ازغند ميباشد و هرگونه کپي برداري از روي مطالب اين سايت بدون درج منبع ممنوع ميباشد.
مديريت سايت ازغند : علي اکبر باصري ازغندي | 09155122338 | 5012596