گفت دانایى که گرگى خیره سر****هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ*****روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست*****صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش*****سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زورآفرین مردِ دلیر*****مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک*****رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه از گرگش خورد دائم شکست*****گرچه انسان مىنماید ،گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر*****واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر*****ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند*****گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند*****گرگها فرمان روایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند*****گرگهاشان آشنایان همند
رگها همراه و انسانها غریب*****با که باید گفت این حال عجیب
فریدون مشیرى