نويسنده: سمانه فرهادی راد : شعری از لسان الغیب سالها دل طلب جام جم از ما میکرد**وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد ** گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است ** طلب از گمشدگان لب دریا میکرد** مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش **کو به تایید نظر حل معما میکرد** دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست ** و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد** گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ** گفت آن روز که این گنبد مینا میکر