شخصی گذرش به مکتب خانه ای افتاد . وی متوجه گفتگوی دو کودک گردید که می خواستند غذا بخورند کودک اول ، نان و خورشت و کودک دیگر ، فقط نان خالی داشت . کودک اول ، با اشتها شروع به غذا خوردن نمود و کودک دوم که نان خالی از گلویش پائین نمی رفت ، به رفیقش گفت : کمی از خورشتت به من می دهی ؟ کودک دیگر گفت اگر سگ من بشوی و دنبالم بدوی ، به تو خورشت خواهم داد . او پذیرفت و همچون سگان ، پارس کنان ، به دنبال رفیقش دوید . بازی آنها مدتی طول کشید و کودک به طمع خورشت ، سگ مانند دنبال رفیقش می دوید و پارس می کرد .شخصی که شاهد ماجرا بود ، دلش برای آن کودک سوخت و به او گفت :ای کودک ! چرا به غذای خویش قناعت نکردی و حاضر شدی برای غذای لذیذ ، خودت را سگ سازی . ای فرزند ! اگر انسان به قناعت عادت کند ، همیشه سربلند و با عزت خواهد زیست . سرکه از دسترنج خویش و تره = بهتراز نان دهخدا و بره ( سعدی ) قصه های عطار، ص 6-45