بازديدکنندگان گرامي در صورتي که براي مشاهده سايت مشکل داريد لطفا از مرورگر فاير فاکس استفاده کنيد شما ميتوانيد نسخه کاملا فارسي اين مرورگر را از اينجا دانلود کنيد
 
بازي انلاين بخش مذهبی اتاق گفتگو دانلود فيلم گالري عکس درگذشتگان متولدين ازدواجها صفحه اصلي
   ادبيات » قصه های ازغند(اوسَنَه)   نويسنده: admin   تاريخ: 30 مرداد 1390   بازديدها: 122 مطالب مورد علاقه امتیاز مطلب
 ( امتیازها: 0)


حاتم گفت آن قبرستان را مي بيني آنها به خاطر همين راز من جانشان را از دست داده اند حاتم خشمگين شد و با صداي بلندي گفت قبول دارم ديگر چانه بازي لازم نيست، مرد گفت حالا خوب گوش کن من عاشق دختر عمويم شدم و با هر زحمتي بود با او ازدواج کردم هنوز يک سال از ازدواجمان نمي گذشت که دو سه بار او نيمه هاي شب از جايش بلند مي شد و مي رفت و نزديکي هاي صبح مي آمد اين را من نمي دانستم ولي نوکرم روزي آمد گفت آقا شما هر شب آن هم آن وقت شب کجا مي رويد هم من را ناراحت مي کنيد و هم خودتان را. من هم مي ديدم که اسبم دارد کم کم لاغر و شکسته مي شود فوري فهميدم اين کار دختر عمويم است به نوکرم گفتم اگر امشب آمدم هر چه اصرار کردم اسب را نده نيمه شب بود که ديدم کسي مرا صدا مي کند و مي گويد آقا زود باش بلند شو من هراسان از خواب برخاستم ديدم نوکرم است گفتم چه خبر شده؟ گفت زنتان اسب را با زور از من گرفت لباس هاي شما را هم پوشيده بود نمي دانم به کجا رفت من با لباس خواب به اسب غلامم سوار شدم و خودم را از عقب به زنم رساندم هر چه او رفت من هم سايه به سايه او رفتم تا اينکه به ميان دو کوهي رسيديم او اسبش را آنجا بست و داخل يک ساختمان شد من هم اسبم را در کنار اسب او بستم و با او داخل حياط شدم و دم در ايستادم ديدم که مردي با خشونت گفت بي عرضه شوهرم به نوکرمان گفته بود که اسب را ندهد ولي با هر زحمتي بود او را راضي کردم که اسب را بدهد به آن جهت دير آمدم بعد از آن به پايکوبي و رقص و مشروب خوردن مشغول شدند و من خيلي ناراحت شدم زود آمدم به اسب خودم سوار شدم و اسب غلامم را جا گذاشتم و به خانه برگشتم نزديکيهاي صبح بود که زنم آمد و اسب را به غلامم داد و گفت چرا امشب اين اسب مرده را به من داده بودي که من دير رسيدم حالا اگر پسر عمويم بگويد چه بگويم؟ موقعي که از خوردن صبحانه فارغ شديم گفتم عزيزم تو شبها کجا مي روي که مرا تنها مي گذاري؟ گفت هيچ جا. من زياد گفتم او کم شنيد تا اين که با هم دعواي سختي به راه انداختيم نگو آن مردي که ارباب اين ها بود به او جادوئي ياد داده که انسان را به صورت حيوانات در مي آورد. دختر عمويم دعايي خواند و من تبديل به يک الاغ شدم و مرا به مردي کرايه داد و هر روز با من خاک و ماسه مي کشيدند هر روز به من علف مي دادند ولي من نمي خوردم فقط نان مي خوردم روزي صاحبم در حياط ايستاده بود که من هم در سايه ديوار خوابيده بودم دو تا کبوتر آمدند لب بام نشستند اولي گفت خواهر جان دومي گفت جان خواهر اولي گفت خواهر جان اين همان محمد است که دختر عمويش او را به اين صورت در آورده ما هم اين يک پر را که از بال پريان است به زمين مي اندازيم صاحبش آن را در آب بجوشاند و با آن آب بدن خرش را بشويد تا او دوباره به صورت اولش برگردد اين را گفتند و رفتند. صاحبم به گفته هاي کبوتر عمل کرد و مرا شست و باز من به صورت انسان در آمدم از او خداحافظي کردم و به خانه ام آمدم و کتک مفصلي به زنم زدم او باز يک دعايي خواند و من به صورت يک سگ در آمدم و در کوچه و بازار ول ول مي گشتم تا اينکه به جلو مغازه گوشت فروشي رسيدم به جلو من استخوان انداختند من نخوردم همچنان به چشم هاي حسرت آلود به او نگاه مي کردم و مرد گوشت که خيلي لياقت دار و فهميده بود زود که به من نگاه کرد ديد من با آن سگ هاي ديگر فرق دارم مرا به خانه اش برد. چند روزي به اين گونه گذشت تا اينکه مثل دفعه اول دم حياط ايستاده بوديم که دو تا کبوتر روي ديوار نشستند و بعد از گفتگوي زياد گفتند اولا ما يک دعا مي خوانيم که آن را حفظ کني و بخواني و به روي دختر عمويت پف کني او به صورت يک قاطر در مي آيد و در ثاني ما يک عدد از پر پريان را به زمين مي اندازيم اگر قصاب آن را بردارد در آب بجوشاند و تو را در آن بشويد همان محمد خواهي شد. قصاب همچنين کرد من به صورت انسان در آمدم و دعا را نيز برايم ياد داد بعد از اين که به خانه آمدم کتک مفصلي به زنم زدم و افسون را خواندم و او را به صورت قاطر در آوردم و حالا آن قاطر را که مي بيني دختر عمويم است و هر روز پس ماندۀ غذاي سگم را با کتک به او مي خورانم. اين بود رازم که شنيدي و حالا حاضر شو تا بکشمت. حاتم گفت لطفاً کمي اجازه بده تا دو رکعت نماز بگزارم. مرد گفت هيچ عيبي ندارد صد رکعت بخوان حاتم رفت که در بيرون وضو بگيرد کلاه را بر سرش گذاشت و سوار قاليچه شد و گفت به عشق حضرت سليمان مرا نزد گدائي که مي گويد انصاف نگهدار بگذار و چشمهايش را بست و رفت، مرد هر چه گشت حاتم را پيدا نکرد، اما قاطر را به صورت را انسان در آورد و خودش را کشت.
موقعي که حاتم نزد گدا رسيد و قضيه را گفت گدا هم گفت حالا گوش کن تا من رازم را به تو بگويم، ما دو نفر بوديم نام من حسن و نام دوستم حسين بود و از زمان کودکي با هم بوديم تا اينکه بزرگ شديم من دهقان شدم او هم چوپان شد. روزي در يک کوه يک خزانه پيدا کرديم من به حسين گفتم شما برو و آنها را با طناب بالا بفرست بعد تو را بالا مي کشم و طلا ها را قسمت مي کنيم ولي من او را بالا نکشيدم بلکه شيطان بر دلم خيمه زد و يک سنگ بزرگي را به سرش انداختم و او مرد و من هم فوري کور شدم. از آن زمان به همه مي گويم انصاف نگهدار. حاتم از او خداحافظي کرد و سوار قاليچه شد و خودش را به خانه مرد اذان گو رسانيد و قصه گدا را برايش تعريف کرد. اذان گو گفت پس گوش کن به سر من. روزي بالاي مسجد اذان مي گفتم که ديدم در پائين دختري ايستاد که آنقدر قشنگ بود که حد نداشت من عاشق او شدم و پس از تمام کردن اذان پائين آمدم و با اصرار فراوان او را به خانه ام مهمان آوردم و بعد از چند روزي از او تقاضاي ازدواج کردم گفت آقاي مومن من پري هستم و نمي توانم با انسان زندگي کنم ولي من قول دادم که او هر طوري بخواهد همان طور با او رفتار کنم. او از من خواست تا هيچ موقع به ميان دو کتفش دست نزنم با او ازدواج کردم يک سال از زندگي مان مي گذشت تا اين که يک شب به ميان کتفش دست زدم ناگهان از خواب پريد و بچه اي را هم که داشتيم با خود برداشت و پرواز کنان رفت. هر چه به خودم کتک زدم ديگر هيچ فايده اي نداشت. ميان دو کتفش دو تا بال وجود داشت و حالا دو سال از اين واقعه مي گذرد و موقعي که اذان را تمام مي کنم او را همان جا مي بينم و ناچار به خودم کتک مي زنم و بيهوش مي شوم. حاتم از او هم خداحافظي کرد سوار قاليچه شد و به نزد گلچهره آمد و سر هر سه مرد را تعريف کرد و با او ازدواج کرد



[ نسخه قابل چاپ ] | [ نظرات: 0 ]
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.
Today

نرم افزار مطالب سايت (با فرمت جاوا مخصوص تلفن همراه)هم اکنون اماده دانلود ميباشد براي دانلود وتوضيحات بيشتر به ادامه مطلب مراجعه کنيد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
عضويت در سايت
بازيابي کلمه عبور
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
نام کاربري:
رمز عبور:
دیدگاه شما درباره مراسم ختم درگذشتگان در ازغند چیست

مخارج این چنین سنگین برای خانواده متوفی نا عادلانه است باید سبکتر برگذار شود
با نظارت معتمدین مقداری ار این مبلغ برای کارهای عام المنفعه هزینه شود
هزینه مراسم کامل خرج امور زیر بنایی روستا شود
با همین رویه ای که هست اجرا شود

آمار مطالب يک ساعت پيش: 1
امروز: 5
اين ماه: 48
کل: 1570
کل نظرات: 507
آمار کاربران يک ساعت پيش: 0
امروز: 0
اين ماه: 14
کل: 249
بن شدگان: 0
جديدترين عضو: nima
» هیئت امناء مسجدابوالفضلی ازغندیهای مشهد درحال حاضر آقایان : حاج اکبرنداف ، حاج اصغررضایی ، حاج عباس جعفری ،حج حسن رضایی ، علی اکبراسدی ، وآقایاسروطنپور وشماره حساب مسجدبنام آقایان به شماره0108018348000میباشد
» سایت ازغندباهمکاری ازغندیهای وطنپرست درتدارک همایش وگردهمایی ازتمام ازغندیهاکه صدهانفرمیشوند درمحل روستامیباشداین کاربزرگ نیازبه همکاری تک تک شمارادارد وبرای هرچه بهتربرگزارکردن این همایش احتیاج به شما ازغندی داریم که بامطلب ، مقاله ، سخنرانی ، کمک مالی م
» تعاونی فراگیرچندمنظوره روستایی که شامل همه ازغندیها میشود درازغندتاسیس شده ودرحال ثبت است بشتاب برای اسم نویسی
» ازهمشهريهاي گل كه مشكل ياسئوال ديني ومذهبي دارند باآقاي سيدحسين موسوي وباتلفن 09153145340 كه ازهمكاران سايت هستند تماس بگيرند
» قابل توجه همشهریهایی که عضومسکن یاران ازغندهستنددرصورتی حق امتیاز راخواهند داشت که مبلغ25000 تومان را به حساب مسکن هیئت موسسین واریز گردد
» هرمشکلی درباره سایت دارید با آقای نجف زاده تماس بگیرید : 09358087027
» شهداي گرانقدر جانبازان وازادگان
» روحانيون ازغند
» اساتيد و پزشکان
» فوق ليسانس ها
» ليسانس ها
» فوق ديپلم ها
» وزارت دفاع وپشتيباني
اين صفحه به دليل مسائل امنيتي در دسترس نيست

» کارمندان ازغند
» مشاغل آزاد
<    «  ارديبهشت 1391  »    >
شیدسچپج
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031 
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت متعلق به سايت ازغند ميباشد و هرگونه کپي برداري از روي مطالب اين سايت بدون درج منبع ممنوع ميباشد.
مديريت سايت ازغند : علي اکبر باصري ازغندي | 09155122338 | 5012596