فرار مغزها ( فرار نيروي انساني ) فرار مغز ها كه به تعبيري همان فرار نيروي انساني از يك منطقه به منطقه اي و از شهري به شهري ويا كشوري مي باشد پديده ي جديدي نيست در قبل كساني كه هوش سرشار و فكر نقاد داشتند ديار خود را به سمت كمالات تر ك مي كردند ، امروزه نه تنها افراد خلاق و توانا كه نيروها ي مستعد و جوان و جوياي كار مجبورند رنج سفر را برخود تحمل كنند و براي امرار معاش راهي ديار غربت شوند . جوان روستايي با وجود عشق و علاقه اي كه به زادگاه خود داردچاره اي ندارد جز آن كه آتش حب الوطن را در دل خاموش نمايد دود و دم وترافيك را بر هواي مطبوع ، نان جوش شيرين را بر نان تنوري برگ سير ، آب شهري را بر زلال چشمه ساران ، شير يارانه اي را برلبنيات كوهستان ترجيح دهد تا بتواند ادمه حيات دهد. . ر روستاي ازغند كه روزگاري مهد علم و فرهنگ وتمدن ودر رديف روستاهاي شاهزاده نشين منطقه بود وساير روستاها به لحاظ معنوي ، علمي ، اداري و اقتصادي وابسته ي به او بودند امروز متاسفانه ريزه خوار خوان ديگر ان شده است . در گذشته ي نه چندان دور صادرات روستا قالي ، پارچه ، پشم ، خشكبار ، حبوبات روغن حيواني مواد لبني و ......بوده و كارگاههاي وسيع بافندگي و ريسندگي با استاد كاران ماهر و شاگردان نيمه ماهر در توليد نقش فعال داشتند و به لحاظ اهميت به اين صنايع و حرف به نداف و حلاج و سراج و فرطي و .... ملقب شدند و يا عناوين فلاح ، آبيار و آب روش و آبدار وميرابي كه از خانواده هاي اصيل ازغند بوده و يادگار آن دوران است دليل اهميت به كشاورزي و آب بوده است . در اين مقال به لحاظ اهميت فقط به مقوله ي آب و باغات ازغند اشاره اي مي شود اميد كه مورد قبول واقع شود . همگان آب گوارا وزلال فضل آباد راكه روزگاري مقنيان ماهر با زحمات طاقت فرسا از كوههاي بالا دست تونل زده و آب را جاري نموده بودند به ياد دارند كه اين قنات مصفا در مسير خود چه زمينها ي كشاورزي و باغات ميوه را مشروب مي كرد و منطقه بالا ده را سر مست باده ي خود مي كرد و مستحق آن بود كه به لحاظ شيريني ، زلالي ، گوارايي و پر آبي" صد لوحش الله " به آن گفته مي شد و حتي از آن بهتر و والاتر فضل آباد با باغ هاي پر ميوه و رنگارنگش معني" جنات تجري تحتها الانهار" را در ذهن ها و دل ها تداعي مي كرد و يا درختان سر به فلك كشيده و انبوه باغ سلطاني كه روزگاري شاخسارا نش مانند معشوقه هايي در هم پيچيده بودوصادقانه و بي تكلف ميوه هاي خود را به يكديگر هديه مي كردند و با سايه هاي سنگين شان انگار نور خورشيد را فقط و فقط براي خود كنز كرده و به قول نيما " در شباهنگام شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي به خود مي گرفت" را به خاطر آوريد ؛ چه زيبا بود آن گاه كه بلبلكانش از دور بر شاخساران بيد نغمه سرايي مي كردندو ساران هم از درخت سرو آن ها را مجيب مي شدند . در آن روزگاران آسمان و زمين آن چنان با هم يك دل و يك رنگ بودند كه مجبور بود فراش طبيعت فرش زمردينش را بر كوه و دشت و دمن بگستراند و بنات نبات آن چنان در مهد ش پرورش يابند كه هيچ صخره و سنگي مجال خود نمايي و سنگدلي نداشته باشد و سايه ي درختان باغش آن چنان پر از گل وگياه مي شد كه انگار خرده ي مينا برخاكش ريخته و عقد ثريا از تاكش آويخته بودند و طبيعت با اين همه نقش عجيب آدمي را بي اختيار وادار به ترنم اين شعر مي كرد كه : ------------------------------ روضه ماء نهرها صلصال ********************* دوحه سجع طيرها موزون------------------------------ ------------------------------ باغ در سايه ي درختانش********************* گسترانيده فرش بوقلمون ------------------------------ آن رود خانه ي پر آب ازغند كه در نقشه هاي جغرافيايي براي خود مقام و موقعيتي داشت و از كوه هاي پر برف رود معجن و حصار سرچشمه مي گرفت وبا آبشار زيبا يش در مسير خود باغ هاي حصار و چنار وسلطان آباد و گلستان و خالصه را آبياري و در نهايت دشت حاصلخيز ازغند را سيراب مي كرد و از خوشه هاي طلايي گندم خرمن هاي انبوه مي ساخت خوب به خاطر داريد كه علاوه بر مخارج ساليانه ي خانواده ، مردم يك شهر را مي توانست ارتزاق نمايند ، پنبه زارهاي گلستانش زيبايي " گلستان " و چراي گله هايش با هي هي چوپانان و آواي حزين ني لبك هايش كه از جدايي و فراق حكايتها در دل داشت " چهار محال" را در ذهن ها تداعي مي كرد وبيشتر از قنات معروف اسلام آباد كه به لحاظ موقعيت و جايگاهش براي انسان و حيوان مايه خير و بركت بود نمي گويم كه" مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود" و به ناچار با ذكر نامي از كو ههاي آباد سياه دره ، سرچنارستان ، ملا احمد ، باغ قلعه و .... كه بهترين درختان ميوه دار را در دامان خود پرورش مي داد و سرشار از بهترين و متنوع ترين داروهاي گياهي بود و يا منطقه ي درخت بيد و شوراب و حاجي آباد و گلستان كه اسامي با مسماي آن حاكي از رونق و آبادي روستا بود بسنده مي كنم و اين مجال را به اهل دل مي سپارم كه" تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل" اما چه سود كه خشكسالي هاي پياپي طراوت و آبادي را از دشت و دمن، صحرا و كوهساران گرفت فضل آباد همچون" ركناباد شيخ شيراز" به يك آبشخور و باغ هاي سلطانيه به زمين هاي لم يزرع تبديل شد و جا ي آن همه زيبايي را خزان گرفت و امروزه گلستان به تنها چيزي كه شباهت ندارد " گلستان " است و به قول استاد تيمور قهرمان : ------------------------------ آن زمان از خويي داشتيم خرمني ***************** حالا از دشتي نداريم دامني ---------------- بيماري تب برفكي احشام را تلف نموده ، خشكي و كم آبي،امكان استفاده از كوه و دشت را براي گله داران نا ممكن كرده است آسمان آن چنان بر زمين بخيل شده كه گويا سر بي مهري و جنگ با كشاورزان و دامدار را دارد . چشمان كم فروغ روستايي به سمت و سوي خداست او خوب مي داند كه دشت روستايش " ازغند " 70 متر بيشتر با آب زير زمين فاصله ندارد اگر به اجازه دهند او هم مي تواند حتي بهتر از ديگران با در اختيار داشتن زمين هاي حاصلخيزش در عرصه ها ي گوناگون كشاورزي و دامپروري و حتي صنعتي هنرنمايي ها كند ، جوان ازغندي آن جا دلخور و نگران است كه احساس مي كند ديگران براي آب زير زميني روستايش نقشه مي كشند با توجه به اختلاف سطح و ارتفاع 300 متري دشت ازغند با روستاهاي پايين مه ولات آب با سرعت به سمت پايين در حركت است و 400 حلقه چاه كشاورزي با حرص و ولع هر چه تمام ازآب زير زميني نهايت آب كشي را دارند، البته ازغند خوشحال است كه آب شرب شهرهاي جنوب خراسان را تامين مي كندزيرا معني تشنگي را با اعماق جانش احساس مي كند . گله مندي و نگراني روستا زاده ازغند آن جاست كه براي هميشه بر آب دريا شناور بوده ولي چه سود كه همچون " بوتيمار " در حسرت آب به سر مي برده است و اجازه ي استفاده و بهره مندي از آن همه نعمت خدادادي را ندارد و بد تر اين كه با توجه به محروميت منطقه زمزمه هاي انتقال آب به ديگر نقاط نيز به گوش مي رسد و چاره اي نداريم جز آن كه به قول نيما با صداي بلند بگوييم " آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد ؟ ؟ ! ! آي آدمها كه برساحل بساط دلگشا داريد .... آي آدمها ؟؟؟؟ آي آدمها ! ! ! ! دلمان خوش بود كه در دو قدمي روستا شركت گاز ايستگاه داير كرده است و تصورمان بر اين بود حالا كه شركت به راحتي دل زمينهاي مزروعي راشكافته و لوله گذاري نموده است توجهي هم به روستا نشينان نزديك خواهد كرد " زهي خيال باطل كه آن هم نيز سرابي بود و گذشت " و نيز از باب حديث نفس با خود مي گفتيم حال كه از نظر كشاورزي در محدوديت هستيم شايد از نظر صنعتي توجهي شود و ذوب آهن ازغند از حد حرف و حديث خارج شود تا سر از مراقبت و مكاشفت بر داشتيم متوجه شديم كه در اثر غفلت به شهري ديگر واگذار شد و نيز اين همه خيال نقش بر آب شد و از اين قبيل وعده و وعيد ها .... اما خدا را شكر روستايي خدايي دارد كه خود خدا ندارد و اتفاقا بسيارهم به او نزديك است؛ پاي كاج بلند ، لاي شب بوها ،در پر پروانه ،در كندوي عسل ، لانه ي مورچگان ، زلالي چشمه ساران و آواي دل انگيز هزاران ، در گل سرخ و .... ..خدايش را مي بيند او نمازش را وقتي مي خواند كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ي سرو ، دشت سجاده ي اوست او هيچ گاه آب را گل نمي كند احساس مي كند كه در فرودست سيره اي پر مي شويد يا دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب ، اوحرمت دار شقايق است ياس را كبود نمي كند ، از رهروان راه ولايت است و از اين كه چندين لاله ي سرخ شهيد و جانباز و آزاده تقديم انقلابش كرده خرسند است وشاكر، او هر روز در سحرگاهان با آواي دلنشين اذان كارش را شروع مي كند ، صادق و بي رياست ، قانع است و متواضع آن چنان آرامش و آسايش دارد كه ديگران با همه ي توانشان به او غبطه مي خورند و به قول سعدي : ------------------------------ بخسبند روستايي و جفت ***************** به شوقي كه خواجه در ايوان -------------------------------نخفت هر چند دلش به زلالي چشمه ساران است اما در مقابل كارهاي زمخت و خشن چون كوه استوار است ؛ دستان پينه بسته اش همچنان نوازشگر يتيمان و در راه ماندگان است و گواه زحماتش عرق جبيني است كه بر گونه هاي گلگونش سرازير مي شود ؛ در حوادث متلاطم روزگار مانند طاق و گز كوير صبور و بردبار است و جرم روزگار پيشاني عفو او را پرچين نمي سازد و به قول بيدل : ----------------------------- پيشاني عفو تورا پرچين نسازد جرم ما **************** آيينه كي بر هم خورد از زشتي تمثالها ------------------------------- خداي را شكر روستا زادگان با معرفت و فهيم آن جا كه مشقات و سختي زندگي را احساس مي كنند آن چنان مردانه در مراكز علمي و صنعتي پاي گذاشته و مي گذارند كه با توكل بر خدا و تلاش مضاعف گوي سبقت را از ديگران ربوده اند . روستا براي هميشه به مردان وزنانش و به جوانان غيورش افتخار مي كند كه با كسب مدارج علمي مناصب بالاي جامعه ي اسلامي را عهده دار شده اند كرسي هاي استادي را در دانشگاه ها به خود اختصاص داده اند . پزشك و دندان پزشك و مهندسينش شهره ي عام و خاص اند دخترانش در كنا ر درس و خانه داري نمونه عالي حجاب و عفاف و پاكدامنيند و چون بنا ندارم زياده مصدع شوم از آن همه خصايل نيكو به راحتي مي گذرم و به مصداق " مشت نمونه ي خروار است " قضاوت را به صاحبان خرد وكمال مي سپارم . به اميد روزي كه دوباره كوهها پر از برف و دره ها پر از گل وسبزه ، چشمه ساران غلغل كنانان و آبشاران پر از هياهو شود چشم آهو بچگان از دشت هاي پر ازشقايق روشن شود لاله هاي سيراب بر طرف جويباران رستن را جشن بگيرند باغهاي ده پر از شكوفه هاي به و بادام و آمرود شوند ، حيات دوباره به كوهسار و باغستان برگردد ، خوشه هاي عنب بر شاخه هاي تاك آونگ شوند و حقه هاي پر ياقوت انار بر شاخسار درختان جلوه نمايي كند و دشت و صحرا پر از خوشه هاي طلايي گندم شود ، طلاي سفيد ش طبيعت را سفيد پوش نمايد و طلاي سرخش همچنان پر رونق بماند؛ بيد مجنون همچون معشوقه اي زيبا گيسوانش را بياويزد و جوانان پر اميد وعاشق به زادگاه خود باز گردند و عطر گل ياس را با خود به ارمغان آورند . و سخن آخر اين كه قلبهاي فرزندان اين آب و خاك در هر كسوت و مقامي كه هستند به عشق زادگاهشان مي تپد .آتش حب الوطن هم چنان در وجودشان زبانه مي كشد ، مترصند به هر بهانه اي به آغوش گرم مام خود باز گردند و در آباداني آن سهيم شوند كه خود را مديون مردم و روستايشان مي دانند . و اي فرزند عزيز ! امروز زادگاهمان" ازغند" نيازمند همت من و توست ،آباداني و رونق حق مسلم اوست تو خود مي داني كه براي سربلندي روستا چه بزرگ مردان و زناني با مشكلات مبارزه كردند تا سري در ميان سرها از خود به يادگار گذاشتند و توانستند در بحران هاي قحط و كشاكش روزگار با چنگ و دندان از كيان خود دفاع كنند و اينك وارثان آنان بايد قدرش را بدانند و بر هيچش نبازند . اي وطن ! اي شور و سرمستي من ! نامدگان و رفتگان ، از دو كرانه ي زمان ، سوي تو مي دهند نشان ، اي تو هميشه در ميان ! به اميد آن روز " روستا زاده ازغند - حسن احيايي"